شهید ناصر عبداللهی، اسطورۀ موسیقی پاپ

سلام دوستای خوبم.

اگه جاهایی از نوشته رفته زیر حاشیۀ سمت چپ صفحه، می تونید نوشته هارو توی وورد کپی پیست کنید و بخونید.

با اجازۀ ثمانۀ عزیزم، مدیر محترم وبلاگ، قرار شد این دفعه من به روز کنم. البتّه با عرض شرمندگی باید این کارو پنجشنبه شب یا جمعه می کردم(حالا می گم چرا). ولی خوب، ثمانه جون سرش شلوغ بود و نتونستم ازش اجازه بگیرم. پیشاپیش یه عذرخواهی هم می کنم به خاطر اینکه یه مقدار طولانی می نویسم و ممکنه حوصله تون سر بره. امّا دوستای خوبم، باید یه سری مسایل براتون روشن بشه. کاری که صدا و سیما باید می کرد و نکرد. نوشتن در مورد آدم بزرگی چون شهید ناصر عبداللهی کار ساده ای نیست. متأسّفانه ما آدما هم عادت کردیم تا وقتی یه نفرو داریم، تا می تونیم بهش تهمت می زنیم و وجودشو درک نمی کنیم و قدرشو نمی دونیم. امّا وقتی که از دستش می دیم می شناسیمش و می فهمیم که چه گوهر گرانبهایی رو از دست دادیم. پس بیایید از این به بعد قدر همۀ اطرافیانمون رو بدونیم و دوستشون داشته باشیم. حتّی اونایی رو که فکر می کنیم آدم (خیلی عذر می خوام. دور از جونتون) مزخرفین. اونارو هم دوست داشته باشیم تا وقتی که از دستشون دادیم و فهمیدیم که اینا گوهرهای ناب و گرانبهایی بودند، حسرت نخوریم که چرا وقتی بودند بهشون بد کردیم. من بازم عذر می خوام. حالا که قراره مطلبی که می خوام در مورد این شهید بزرگوار بنویسم کمی طولانیه، صحبتمو کوتاه می کنم.

 

چند کلامی در مورد ناصر عبداللهی

روز جمعه 29 آذر ماه، دومین سالروز شهادت «هنرمند عارف، اسطورۀ موسیقی پاپ، صدای همیشه ماندگار جنوب، ناصر عداللهی» بود. (عبارتی که داخل گیومه نوشتم، عبارتیه که روی سنگ مزار این هنرمند گرانقدر نوشته شده.) کسی که تا بود، بار ملامت ها و تهمت ها رو تحمّل می کرد ولی همیشه به همه مهربون بود و خوش قلب و همه رو دوست داشت. کشته شد و کسی نفهمید. بر سر اینکه آرامگاهش تهران باشه یا بندر عبّاس نزاع شد. به آرامگاهش هم رحم نکردن و از همه بدتر فراموش شد. شب یلدا همۀ شبکه های رادیویی و تلویزیونی تمام رفتگان چند سال اخیر رو یاد کردند، از شهیدان حادثۀ هواپیمایی c130 گرفته تا حتّی آبدارچی سازمان صدا و سیما که فقط خود کارکنان می شناسنش و به ما زیاد ربطی هم نداره. امّا دریغ از اینکه حتّی یک نفر (و مخصوصاً خوانندگان) اسمی از ناصر عبداللهی بیاره و یادی ازش بکنه. فکر می کنید خانواده ش چه حالی شدند اون شب با این بی مهری ها؟ نوید، مانی و نازنین، فرزندان ناصر عبداللهی، برای سومین سال شب یلدا رو بدون پدر گذروندند و هیچکس به یادشون نبود. همونطور که در این دو سال کسی یادشونو نکرد. هیچکس(خودتون متوجّهید منظورم از هیچکس کیا هستن) پیش خودش فکر نکرد که خانوادۀ ناصر عبداللهی چطور روزگار می گذرونند. بگذریم. بخونید تا ببینید این بزرگ مرد چطور دار فانی رو وداع گفت و توی رسانه چطور گفته شد. مطالبی که خواهم نوشت توسّط منابع موثّق زیادی تأیید شده.

 

مصاحبۀ تبیان با محمّدعلی چاووشی

«ناصر عبداللهی، شهید اندیشۀ علوی»

محمد علي چاووشي رئيس موسسه «مشکات»، رئيس استوديو بل است. وي همچنين رئيس اسبق صنف توليدات محصولات شنيداري بوده است.

وي دو سال پيش در تشييع پيکر شهيد ناصر عبداللهي اعلام کرد که وي شهيد انديشه علوي است. اکنون پس از دو سال به خدمتشان رسيديم تا در مورد شهادت ناصر و شهيد انديشه علوي با ايشان مصاحبه‌اي داشته باشيم. بدون مقدمه سراغ اصل مطلب مي‌رويم.

تبيان: جناب آقاي چاووشي، بعد از دوسال که از شهادت ناصر مي‌گذرد هنوز خيلي‌ها نمي‌دانند که آقاي عبداللهي به شهادت رسيده‌اند و هنوز خيلي‌ها هم گرفتار شايعات هستند.

چاووشي: بسم الله الرحمن الرحيم. اين که ايشان توسط چه کساني شهيد شدند يا به قتل رسيده‌اند، اين يک کار تخصصي است و بايد از حوزه پليس و کشف جرايم و اينها و مسئولان قضايي سوال شود. من از آقاي عبداللهي شناختي دارم و در حدود شناختم صحبت خواهم کرد. اينکه من شناخت دارم از آقاي عبداللهي به عنوان هنرمند جواني که در اواخر عمرش دگرگوني احوال و انقلاب روحي برايش پيش آمده بود، اين را خودم ديدم. من بيشتر روايتگر اين وجه اخير احوال و رفتار ايشان مي‌توانم باشم. به عنوان کسي که به هر صورت با اهل هنر ناگزير از ارتباط است. ما به عنوان يک ارتباط حرفه‌اي و کاري و يک کسي که ناشر موسيقي است با اهالي موسيقي ارتباط داريم و از جمله اين عزيزان زنده ياد ناصر عبداللهي است. به هر صورت ايشان جواني بود که بر حسب يک اتفاق استعداد هنري‌اش کشف شد. گروهي از رسانه ملي در ايام دهه فجر به بندر عباس رفته بودند. آنجا با يک جواني برخورد مي‌کنند که مي‌بينند گرايشي به هنر و موسيقي دارد و سرود‌هايي را براي اينها زمزمه مي‌کند. همين جرقه ارتباط و انگيزه آقاي عبداللهي با موسيقي مرکز نشينان و دسترسي به رسانه و به انتشارات و موسسات توليد و نشر موسيقي مي‌شود . به تهران سفري مي‌کنند و به هر صورت تقريبا خيلي زود و به سرعت جامعه به ايشون اقبال کردند. و در ژانري که خودش به آن تعلق داشت يعني ژانر موسيقي پاپ يا پاپ ايراني با جان مايه‌اي از آن رنگ و روح موسيقي جنوب که باز خواست خود ايشان بود، جايگاه و مخاطبيني پيدا کرد و جز موفقان اين ژانر از موسيقي شد. و ناشرين هم در پي اين بودند که به ايشان دست پيدا کنند و آثار موفق و پر تيراژ ايشان را منتشر کنند. اين يک روايتي از آن روندي که ما از يک جوان اهل موسيقي مي‌شناختيم و آثاري که از ايشون منتشر شد. در 2 سال و مخصوصا يک سال آخر عمر ايشان، من چند باري که ايشان را زيارت کردم، حالت خاصي در او ديدم. نه تنها من، خيلي‌ها شاهد بودند که ايشان دچار يک دگرگوني احوال شدند.

تبيان: اين دگرگوني از چه نوعي بود؟

چاووشي: در حقيقت دگرگوني در جغرافياي باور هايش رخ داه بود و به هر صورت نگاه ايشان به دين از نوع ديگري شده بود . خيلي متوجه احوال و جايگاه اهل بيت شده بودند و به ائمه گرايش خاصي پيدا کرده بودند خصوصا به حضرت زهرا و حضرت اميرالمومنين. اين حالات را هم من از زبان ايشان شنيدم و هم از رفتار ايشان ديدم و هم دوستاني که با ايشان کار مي‌کردند مي‌دانند که به کنجي پناه مي‌برد. و چيز‌هايي ديگر که بر آفتاب افکندنش درست نيست. چون ايمان حوزه‌اي است هرچه پنهان تر، عزيزتر و مقدس تر. ايشان قصد ابراز و دين ابرازي و دين اظهاري نداشت که خداي ناکرده شاهد ريا و چيز‌هايي که امروز خيلي رايج است باشد. ولي بالاخره اون نگاه عميقي که به اهل بيت و اون تعلق خاطري که پيدا کرده بودند عاشقانه نه فرصت طلبانه و تبليغاتي گرانه براي آشنايان کاملا مشهود بود.

تبيان: شما چطور متوجه اين آثار و احوال شديد؟

چاووشي: اولا آثار ايشون گواهي مي‌دهد. هر کسي با مراجعه به آثار ايشون متوجه مي‌شود. چون ايشان براي حضرت زهرا چندين کار خوانده‌اند. ايشان علاقه خاصي به اهل بيت پيدا کرده بودند. چيزي هم که من در آنجا (روز تشييع پيکر مطهر ناصر عبداللهي) اشاره کردم که ايشان شهيد انديشه علوي شد، نظر به اين ماجرا بود که به هر صورت سلفي‌ها و وهابي‌ها مدح و ستايش و سرايش و ترويج مفاخر و مشايخ دين را حرام مي‌دانند و شرک مي‌دانند کما اينکه بوسيدن قبر پيغمبر خدا را شرک مي‌دانند. همانطور که توسل و مدح پيغمبر خدا را شرک مي‌دانند و متاسفانه در پيرامون زيست بوم محلي ايشان در آن ديار(بندر عباس) تفکر وهابي هم به شدت وجود داشت و هم بسيار ناراحت بودند از اين روان بسيار عاطفي و عرفاني ايشان و محبت و عشق ايشان به اهل پيغمبر. اينجا بحث شيعه و سني نيست. بحث فرقه‌اي است که الان در جهان منشا تروريسم است. فرقه‌اي است افراطي و نگاهي جزمي و تکفيري به اديان و مذاهب و دگرانديشان که اين فرقه، فرقه وهابيت است. که ريشه اش هم استعماري است. که متاسفانه آقاي بن لادن از حوزه عمومي انديشه اسلامي نيست از اين نحله سلفي‌ها است. که همه جا منشا خشونت، تکفير، دگرکشي و دگرستيزي هستند. کما اينکه اين نحله شيعيان را از قديم الايام رافضي و مهدور الدم مي‌دانند. کما اينکه سنيان شافعي که اهل توسل به اولياي دين هستند نيز همچنان مرتد و برون از دين مي‌پندارند. اين تيپ آنطوري که من شنيده‌ام در منطقه ايشان، در روستاي ايشان، در اطراف روستاي ايشان و در بين بعضي از خويشاوندان ايشان وجود داشته است.
اين سخن هم من از اهالي خانواده خانم ايشان شنيدم که بسيار ناراحت بودند. من از اطرافيان خانم ايشان و از اولياي خانم ايشان شنيدم که بالاخره ناصر قرباني همين فرقه سلفي و وهابي شده است. حتي آقاي علم شاهي به من گفت که ناصر گفته که: ديگه دارم از موسيقي هم بيزار مي‌شم. چون مي‌گفت وظيفه من چيز ديگري است
تبيان: جناب آقاي چاووشي، چرا بايد آقاي عبداللهي قرباني شوند و چرا براي ايشون اين اتفاق افتاد؟
چاووشي: من پيجوي حادثه تاريخي و پليسي نبوده‌ام. من يک هنرمندي مي‌شناسم به نام آقاي عبداللهي که به اهل بيت ارادت خاصي پيدا کرده بود و به حضرت زهرا ارادت خاص‌تري پيدا کرده بود. طبيعتا اون کساني که مي‌پنداشتند ايشان بايد چون وهابي‌ها و سلفي‌ها بينديشد، او را نمي‌توانستند تحمل بکنند. به خاطر اينکه ناصر عبداللهي هنرمند بود و به دليل موفقيت و نفوذ هنري که داشت در آن منطقه تاثيرگذار بود و در آن محيط نقشش نقش موثرتري بود. و آنها ايشان را با اهداف خودشان مضر مي‌يافتند. البته لجاجت‌ها و عناد‌هاي عصر جاهليت مانند اون اشخاص هم شايد بي تاثير نبوده. من اين هم به اين قرينه گفتم که من از آقاي دکتر اميدوار رضايي، رئيس کميسيون بهداشت و درمان مجلس شوراي اسلامي خواهش کردم (چون ايشان فوق تخصص مغز و اعصاب هستند) که تشريف بياورند که شايد بتوانند اين جوان را از مرگ نجات بدهند. ايشان تشريف آوردند. معاينه کردند، مدارک و پرونده پزشکي را ديدند به من گفتند فلاني ايني که گفتند ايشان مسموم شده، ايشان مواد مخدر مصرف کرده مطلقا در پرونده ايشون وجود نداره. ايشون ضربه خورده. اين صدمه که مغز ايشون پيدا کرده به دليل اصابت ضربه‌اي است. اين آثار کبودي که در صورت وي در عکس‌ها مشخص است به همين دليل است. من هم با توجه به نظر يک متخصص پزشکي وقتي گقتند ناصر رو زدند از اقوام پيرامون ايشان سوال کردم که مگه کسي ايشون رو زده؟ گفتند بله و ماجرايش هم مفصل است. گفتم چرا؟ گقتند به خاطر همين تغييرات فکري و عقيدتي که پيدا کرده بود خيلي‌ها از دستش ناراحت بودند. در اون شرايطي که اين جوان با مرگ دست و پنجه نرم مي‌کرد، فرصت سوال و پرسش بيشتري نبود.
 به نظر من او همچنان شهيد انديشه علوي و الهي است. و قرباني همين عشقش به اهل بيت شد. و شما رسانه‌ها که رکن چهارم قدرت هستيد و نماينده افکار عمومي برويد از مسئولين سوال کنيد که چرا اينکار رو نکردند؟چرا پيگيري نکردند؟ و بريد از مسئولين بپرسيد که پس از دو سال از مرگ يا شهادت اين جوان چه کسي کمترين پي جويي، احوال پرسي، همدردي، همدلي با خانواده داغدارش کرده؟ چه کسي اصلا به فکر قوت لايموت زن و بچه‌اش بوده؟
آيا عايله‌اش نون دارند که بخورند؟ آيا اصلا کسي به فکر او بوده؟ از مسئولين محترم بپرسيد کدام يک بار رفته‌اند و زنگ خانه آشفته و بي‌سرپرست يتيم‌هاي عبداللهي را به صدا درآورده‌اند؟ آيا اصلا کسي به صدا درآورده؟
آيا اصلا کسي نام عبداللهي را در ضمير خودش يک بار زمزمه کرده و بگويد که يتيم‌هاي اين هنرمند نان شب دارند که بخورند؟ آيا کسي به فکر اينها بوده؟

تبيان: آيا جامعه موسيقي در اين راستا کاري انجام داده است؟

چاووشي: من خبر دارم که يک انسان جوانمردي به نام آقاي غلام علمشاهي و بعضي اهالي موسيقي در بخش خصوصي حداقل احساس وظيفه‌اي کرده‌اند و يک احوال پرسي از خانواده او داشته‌اند و مساعدت‌هايي انجام داده‌اند. و همچنين مرکز موسيقي به خواهش بنده کمکي کرده‌اند. بنده چند بار به آقاي دکتر احمدي (رئيس مرکز موسيقي) زنگ زدم و البته ايشان منصفانه در تشييع جنازه ناصر شرکت کردند و کمکي هم کردند. بعد از او هيچ کس و هرگز.

تبيان: چرا آقاي عبداللهي در تابستان 85 دوباره به بندر عباس مراجعت کردند و در آنجا سکني گزيدند؟ با اينکه چند سال در تهران ساکن بودند؟

چاووشي: ايشان دقيقا به دليل همان تغييراتي که در احوالاتش پيدا کرده بود، دوست داشت اين احوالات و افکار و باورهايش را در منطقه خودش ترويج کند. و به همين دليل هم برگشت. حتي آقاي علم شاهي به من گفت که ناصر گفته که: ديگه دارم از موسيقي هم بيزار مي‌شم. چون مي‌گفت وظيفه من چيز ديگري است.و اين آخر‌ها از حوزه هنر يک مقدار منزوي شده بود.

تبيان: در بسياري از برنامه‌هاي تلويزيوني و مصاحبه‌ها ايشان اعلام کرد که علاقه دارد کاست‌ها و کنسرت‌هاي معنوي اش را شروع کند و مي‌گفت که خيلي هم دير شده است.

چاووشي: اينکه گفته بود که من از موسيقي بيزار شدم نيز همين مطلب بوده. منظورش اين بود که موسيقي معمولي و آزاد رو غير از براي حضرات معصومين دوست ندارم.

تبيان: براي آخرين سوال شهيد انديشه علوي را تعريف کنيد.

چاووشي: ما يک تعريفي از شهيد داريم. کسي که با عشق اهل بيت بميرد شهيد محسوب مي‌شود. نه من صد نفر شاهدند که ناصر عاشق اهل بيت بود و به خاطر همين عشقش نيز کشته شد.

ممنون از اينکه وقتتان را در اختيار ما قرار داديد.

آقای محمّدعلی چاووشی در مراسم تشییع پیکر ناصر عبداللهی در دی ماه 85 همچنین گفت:

... من جهت اطلاع این مردم عزیز عرض کنم با رئیس کمسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی جناب دکتر رضایی در چهارشنبۀ گذشته رفتیم به بالین ناصر. ایشان کلیۀ سوابق پزشکی را مطالعه کرد. تمامی آزمایشات را مطالعه کرد. آزمایش خون ایشان را دید. گفت:فلانی، چرا گفتند این مسموم شده؟ این اصلاً مسمومیت نداره. این بهش ضربه خورده. من می خواهم عرض کنم ناصر عبداللهی شهید اندیشه علوی و هنر علوی است. وحتماً دستگاه های دست اندر کار به نمایندگی از این سیل سرشک و موج عاطفه به خون خواهی ناصر برخواهند خاست. اگر اندیشۀ استعماری وهابیت تاب و  تحمّل این جوان علوی را نداشته است حتماً خون پاک و مطهّر ناصر گریبان این قاتلان را خواهد گرفت.

و امّا بخونید مصاحبه ای رو که شخصی با خانوم ح.عظیمی داشتند. پیش درآمد این مصاحبه رو هم از زبان مصاحبه کننده بخونید:

نام آن خانوم ح.عظیمی بود یکی از دوستان خانوادگی ناصر عزیزکه از 7 سال پیش یعنی بعد از بیرون آمدن کاست عشق است با خانوادۀ ناصر در ارتباط بوده و به قولی در جریان خیلی از اتّفاقات زندگی ناصر بوده است.

خیلی با هم صحبت کردیم بیشتر از یک ساعت از خیلی چیزها سخن به میان آمد از سختیهای کار ناصر و مشکلات خانوادگیش گرفته تا شایعات ناجوانمردانه ای که برایش ساختند و مرگ تاثّر انگیزش.

اگر بخواهم تمامی صحبتهای ایشان را در اینجا به نگارش در آورم متن طولانی شده و از حوصله خارج خواهد شد پس به گفتن چکیده ای از مهمترین نکاتی که در گفتگویمان مطرح شد بسنده می کنم. 

خانوم عظیمی: او مردی بود شوخ طبع و گرم. به دوستدارانش عشق می ورزید و محبتش را با تمام وجود به دیگران ابراز می کرد با وجود این که مشکلات بسیاری داشت و زندگی سخت اما با این حال در برخوردش با دیگران همواره سعی می کرد بشاش باشد وانرژی مثبت به دیگران بدهد.

اگر کسی خوبی در حقش می کرد تا آن را تا چندین برابر جبران نمی کرد خیالش راحت نمی شد گرم و صمیمی بود و ساده و یک رنگ از دو رویی و تظاهر متنفر بود با همه بامهربانی و روی خوش برخورد می کرد و هیچ وقت شهرت او را از اصل خود دور نکرد.

خاطره ای که در این رابطه دارم اینست که پیرمردی بود لبو فروش که کنار خیابان لبو می فروخت هر بار که با او برخورد می کردیم ناصر از او لبو می گرفت و کنارش می ایستاد و لبویش را می خورد و با پیرمرد خوش و بش می کرد جوانانی که او را می دیدند با تعجب به سمتش می آمدند و می گفتند آقای عبداللهی شمایید؟!!! وایسادید کنار خیابان لبو می خورید؟ناصر هم در جوابشان می گفت بله چه اشکالی داره؟ مگه من چه فرقی با مردم دیگه دارم عشق من همین مردمن و خودم هم جزئی از آنها.

سادگی جزلا ینفک وجود او بود. روزی یکی از دوستان در حال عکس گرفتن بود برای کتاب "عشق است" لباس چهارخانه ای به تن داشت ناصر هم آنجا بود با خنده رو به آن دوستمان کردو گفت : "تا کی می خوای چهارخونه باشی یه کم ساده تر باش" و این جمله آنقدر جمع را تحت تاثیر قرار داد که همین جمله ءناصر در آن کتاب نگاشته شد.

بسیار خانواده هایی بودند که ناصر به آنها کمک می کرد و هر آنچه در توانش بود از لحاظ مالی و معنوی در اختیار آنها قرار می داد.

دردهای بسیاری در زندگی داشت خیلی تنها بود اغلب او را درک نمی کردند و نمی فهمیدند.عده ای از کسانی که با او دوست می شدند بیشتر در پی این بودند که از طریق او خود را بالا بکشند و او این را خوب می فهمید و این مسائل او را از لحاظ روحی دگرگون می کرد و به هم می ریخت البته دوستان خوبی هم داشت که محبت خود را به او نشان می دادند اما خوب...

در این یک سال آخر در تهران بسیار به ریخته بود به آلبوم آخرش مجوز نمی دادند از لحاظ روحی و مالی وضع خوبی نداشت وزندگی برایش سخت تر از همیشه شده بود .

در اینجا خانم عظیمی سکوت کرد و بعد با بغضی گفت ناصر سختیهای بسیاری کشید طوری که رفتن برایش خیلی بهتر بود او راحت شد...

در مورد شایعات باید بگویم برای ناصر ارتباط جسمانی بسیار بی ارزش بود او در پی عشق و محبت بود و برقرار کردن ارتباط روحی با دوستان و دوستدارانش و هر چه غیر از این در مورد او بگویند کذب محض است.

در مورد ازدواج دومش بگویم.

در حال حاضر در این اجتماع این همه آدم هستند که از همسرانشان جدا می شونداما هیچ کس نمی فهمد . در بین هنرپیشگان و خوانندگان ما هم این مسائل کم نیست طرف را می بینی زن سوم و چهارم را هم می گیرد اما آب از آب تکان نمی خورد زیرا طوری زیرزیرکی این کار را انجام می دهند که کسی نمی فهمد آنها نقاب بر چهره می زنند و همه چیز را می پوشانند "اما ناصر مرد بی نقاب بود" او هر چه بود رو بود و عیان هیچ چیز را از دیگران پنهان نمی کرد بماند که گاهی در قبال بعضی از مسائل سکوت می کرد با اینکه می دانست سکوتش به ضررش می باشد اما به خاطر غیرت و مردانگیش سکوت می کرد و هیچ نمی گفت.

و اینکه او به هیچ عنوان حتی سیگار هم نمی کشید چه برسد به مواد مخدر . حتی اهل قرص خوردن هم نبود و تنها قرصی که هیچ وقت دست رد به آن نمی زد قرص لاغری بود!

و هر دو خندیدم و ایشان ادامه داد

هر بار حرف از قرص لاغری می شد ناصر سریعا می گفت برای من هم از این قرصها بیاور.او به تناسب اندامش خیلی اهمیت می داد و به زیبایی; زیرا معتقد بود که خدا زیبایی را را دوست دارد همواره به ما می گفت به خودتان برسید و خود را دوست داشته باشید نه اینکه فکر کنید زیبایی مصنوعی نه زیبایی طبیعی و ساده را دوست داشت.

ناصر بنده خاص خدا بود خداوند موهبتهای زیادی در اختیاراو قرار داده بود .حلاوت صدای ناصر وملودیهای زیبا و دلنشینش نشان از عشق اوست به خدا و ارتباط زیبایی که با خدای خود ایجاد کرده بود.

تمام شایعات کذب محض است و به قول شما ناجوانمردانه به ناصر روا داشته شده که البته به هیچ عنوان این وصله ها به او نمی چسبد .

بازهم تکرار می کنم ناصرعبداللهی مردی بود بدون نقاب صاف و ساده و بی ریا و کسانی مثل او بسیار کم هستند آن هم در این روزگار دورنگی .

و در آخر هم دلم می خواهد از طرف من تشکر کنید از پرویز پرستویی .مردی که روح بزرگی داردو این افتخار را داد تا در آلبوم عشق است که اولین آلبوم ناصر بود با او همراه شده وبدون دریافت وجهی دکلمه های این البوم را اجرا کند.

جواب جواد مباشری که در سال 74 یکی از تهیّه کنندگان سفرنامۀ صبا(برنامۀ صبح به خیر ایران) بود به این سؤال که:

خیلی ها معتقدند ناصرعبداللهی خیلی زود دردلها جا گرفت وبه عبارتی قدم آخررا اول برداشت. دلیل موفقیت اوازدیدگاه شما چیست؟                                                                                                                                              

رو بخونید:

یکی ازدلایل موفقیت ناصر،چهره جذاب ومعنویتی بود که درورای آن وجود داشت. دلیل دیگر،فضای آثاراوبود که ماهیت معنوی داشتند ومطلب سوم شخصیت ساده و بی ریای ناصرعبداللهی بود. ناصرهمیشه با مردم بود ودر مدت زمانی که درتهران بیشتریکدیگررا می دیدیم،بارها پس ازخروج از دفتر مشاهده می کردیم که با چند نفرغریبه دردفترکارحاضرمی شود. وقتی ازعلت حضورافراد سوال می کردیم تنها جوابی که می داد،علاقه مندی آنان برای شنیدن آثارش را ذکرمی کرد. روحیه عجیبی داشت وکودک درونش همچنان زنده بود وازاین حیث انسان فوق العاده ای محسوب می شد. اعتقادات خاصی داشت،ازجمله اینکه معتقد بود باید کاری کند که نسل جوان را تحت تاثیرقرارداده وحرف وهدفش همیشه معین بود. اوشهرتش را برای گزینش های معنوی اش بکارمی بست.

و افشین سیاه پوش خاطره ای از ناصر عبداللهی تعریف می کند و می گوید:

یادم می آید آهنگساز جوانی را می شناختم که آرزویش کارکردن با ناصرعبداللهی بود. البته سعی می کنم نامی ازوی نبرم چرا که حالا آن جوان یکی ازبهترین ومعروفترین آهنگسازان کشوراست و نامش را دراکثرآلبوم های این روزها می بینیم. خلاصه اینکه من ماجرا را با ناصردرمیان گذاشتم وگفتم، این هنرمند جوان دوست دارد تورا ازنزدیک ببیند. ناصر همان شب قرار دیدار را فیکس کرد و با هم به خانه آن جوان رفتیم. بعد ازدوسه روزمتوجه شدم ناصر بدون اینکه به من چیزی بگوید با آن جوان رابطه برقرار کرده و به وی کمک می کرد تا پیشرفت کند. حتی می شنیدم که با گیتارش به خانه آن هنرمند جوان می رفت و برای خوانده اش گیتار  می زد و می خواند. حالا که به گذشته بازمی گردم ازخودم می پرسم، چند خواننده مثل ناصرعبداللهی وجود دارد که چنین کاری انجام دهد وبا دادن فضای هنری وخرج کردن اعتبارش به بزرگ شدن یک نفرکمک کند؟

اینها  تنها بخشی از شخصیت ناصر عبداللهی از زبان دیگران بود.

و امّا بخونید بر سر مزار این شهید چی اومد؟

۲۹ آذر ۸۵ بود یک روز مانده به یلدا .

ظهری که تا همیشه در یاد دوستداران ناصرعبداللهی خواهد ماند .

بعد از ۲۷ روز اضطراب و دلواپسی دعا و انتظار ناصر چشمان خود را باز نکرد و رفت..

نفهمیدیم چه شد، سخن بسیار گفته شد از راز مرگ غم انگیز و دلخراش این خواننده خوش صدا و هنرمند فقید و عارف و این مرد مهربان و خوش برخورد و دوست داشتنی دریاهای نیلگون خلیج فارس.

همه جا رنگ غم به خود گرفت و ناصریای عزیزمان باکوله باری از بی مهریهای دیگری که در دوران کمای او نامردمان خدانترس با ساختن شایعات دروغین نصیبش کردند به  خاک سپرده شد.

این که دلیل مرگ او به ظاهر! نامشخص ماند، بماند!

این که کسی نگفت چرا و چگونه بماند!

حتّی پزشکی قانونی و نیروی انتظامی هم جواب درستی ندادند و...

شش ماه گذشت و او تنها میهمان قطعه هنرمندان بهشت زهرای بندرعباس بود تا  اینکه، درخرداد ماه همسایه ای برای ناصر آوردند!

همسایه ای که آمدنش بی صدا بود ولی بودنش سرو صدای بسیاری به پا کرد.

خانواده ناصر و اقوام او تصمیم داشتند آرامگاه کوچکی برای ناصر عبداللهی اسطوره موسیقی پاپ و صدای گرم و ماندگار جنوب بسازند.

مقدمات اولیه انجام شده بود. اطراف مزار او را سنگ کرده و آلاچیق کوچکی را تهیه کرده بودند، برای اینکه دوستداران و طرفداران ناصر و کسانی که بر سر مزار او حاضر می شوند بتوانند دقایقی را با آرامش سپری کنند و از آفتاب سوزان بندر در امان باشند.

اما همسایه تازه رسیده تمام برنامه ها را به هم ریخت!

این مزار که مربوط به خانوم مسنی است از اهالی صدا و سیمای بندر، درست چسبیده به مزار ناصریاست!

شهرداری بدون اینکه با خانوادۀ ناصر هماهنگیهای لازم را انجام دهد اجازه تدفین این خانوم را در جوار ناصریا داده و جالب اینکه در قطعه ای به این بزرگی آن قبر درست چسبیده به مزار ناصر و حتّی زیر آلاچیق ناصر است!
اختلاف بین خانواده ناصر و خانواده آن تازه مرحوم بالا گرفته و کار به جایی رسید که شهرداری به هر دوی خانواده ها گفت بروید دادگستری و اجازه نبش قبر بگیرید! یا قبر ناصر را جابه جا کنید یا آن خانوم را!(این از اون حرفهاست!)

به راستی چرا؟ آیا جایگاه ناصر تا حدی نیست که لااقل یک آرامگاه کوچک داشته باشد؟

یعنی خدمات ناصر تا بدین اندازه ارزش ندارد که لااقل به احترام او و زحماتش برای اعتلای فرهنگ جنوب و معرفی موسیقی بندرعباسی به تمام ایرانیان، قبل از تدفین آن خانوم خبرنگار با خانواده ء ناصر هماهنگیهای لازم انجام می شد؟

تا وقتی بود قدرش را ندانستند و ندانستیم و حال نیز بدینگونه.

به راستی تکلیف آرامگاه ناصرعبداللهی چه می شود؟

نامهربانی تا کی؟؟

 چه باید گفت؟

و امّا اگه می خواید مصاحبه با نوید عبداللهی، فرزند ناصر عبداللهی رو بخونید، به این آدرس سری بزنید.

http://nasserabdollahi.blogsky.com/

منابعی که من از اونها برای نوشتن این مطالب استفاده کردم این آدرسها بودند:

http://nasserabdollahi.blogsky.com/

و البتّه سایت تبیان که بعد از نوشتن این خبر و انعکاس زیادش در سایتهای خبری دیگه، به دلایل نامعلومی این خبرو پاک کرد.

دوستان عزیزم، از اینکه عکسی براتون نذاشتم، عذر می خوام. دیدم مطالب زیاده و عکس رو خودتون هم می تونید با جستجو کردن در گوگل و رفتن به همین آدرس اینترنتی هم پیدا کنید و ببینید. مهم این مطالب بود که باید می دونستید. نذارید این کفّار بی شرف(وهّابیها) به اهداف شوم خودشون برسن. نه صرفاً به خاطر شهید کردن ناصر عبداللهی عزیز. این پست فطرت ها بدترین دشمنان اسلام هستن. چند وقت پیش هم فیلمی رو دیدم که همین رذلها، جوون شیعه ای رو فقط به جرم شیعه بودن با چاقو سرشو گوش تا گوش بریدند و فریاد الله اکبر سر دادند!!!

از خدا می خوام روز به روز دشمنای اسلام رو خوارتر و اسلام رو سرافرازتر کنه.(الهی آمین.)

برای شادی روح بلند ناصر عبداللهی صلوات و فاتحه ای قرائت کنید.

موفّق باشید. ببخشید خسته تون کردم.

خدانگهدار

امضا: زهرا رمضانپور

بسم رب الشهدا...

بسم رب الشهدا

سلام...جای خیلی چیز ها در وبلاگ خالیست.احساس کردم جای شهدا خالی تر از همه.

این بود که تصمیم گرفتم با اجازه سایر نویسنده ها موضوعی رو جا بدم تا وبلاگ هم پربار بشه و هم

یاد کردن از شهدا دلمون رو جلا بده.

نسل ما نه جنگ رو دیده نه جبهه رو و نه شهدا رو.وظیفه بر گردن داریم تا شهدا رو بشناسیم  و راهشون

 را هر چند کم اما ادامه بدیم.این کار میسر نیست جز با شناختن آنان.با خواندن وصیت نامه و خاطرات و

زندگی نامه شهدا می تونیم بشناسیمشون و تا حدودی راهشونو ادامه بدیم.

 

تو این بخش می پردازیم به وصیت نامه ها ٬ خاطرات ٬ عکس های شهدا...

و یاد می کنیم از شهدای گمنام...

 

اولین پست را با یاد شهید محمد ابراهیم همت شروع کردم...وصیت نامه ی ایشان همراه با عکس.

به قول یه بنده ی خوب خدا:برید وصیت نامه شهدا رو بخونید...

اگه دلتون لرزید و ته مژه های تون نم شد دعایی هم برای ما بکنید....التماس دعا

به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره

 ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان  می دانی تو را

 بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت. مادر، جهل

 حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی   می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و

 شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر

 در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است.

 مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح

 اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم

 دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من

 متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از

 اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. 

  ای کاش به خود می آمدند.  از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما

 دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود  نه

 شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ...  ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود

 می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند.  مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال

 طول می کشد تا بتواند کم کم  صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما

 به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده اند از

 هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات

 خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و

 فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را

 دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام كاری‌ترین ضربات را بر پیكر ظلم، جور،شرك و الحاد می‌زند و

 خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره

 ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی

 شود  مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب

 وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) .

و السلام؛

محمد ابراهیم همت

 

می آموزیم:

*جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی   می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این

 جهل اند.

 

 *من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از

اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. 

  ای کاش به خود می آمدند. 

 

*به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را

دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود  .

 

*ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک

 می مالیدند.

 

*من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار

زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت

 در قاموس اسلام كاری‌ترین ضربات را بر پیكر ظلم، جور،شرك و الحاد می‌زند و خواهد زد.

 

*سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود .

 

یا علیثمانه